دلتنگی لحظه
شعر و داستان و اس
یا که به ره آرم این صید دل رمیده را
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
یا ز لبت طلب کنم قیمت خون خویشتن
یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را
کودک اشک من شود خاک نشین ز ناز تو
خاک نشین چرا کنی کودک ناز دیده را ؟
چهره به زر کشیده ام،بهر تو زر خریده ام
خواجه!به هیچ کس مده بنده زر خریده را
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
کی ز نظر نهان کنم اشک به ره چکیده را؟
گر دو جهان هوس بود،بی تو چه دسترس بود؟
باغ ارم قفس بود،طایر پر بریده را
جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟چو بنگرم
ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را
خیز،بهار خون جگر!جانب بوستان گذر
تا ز هزار بشنوی قصه ی ناشنیده را
نظرات شما عزیزان:
نوشته شده در سه شنبه 30 فروردين 1390برچسب:, ساعت
12:50 توسط مریم| نظر بدهيد |
Power By:
LoxBlog.Com |